دو طرح کوتاه:
من و تو رو بروی هم ،
روی سجاده های یاسمان،
برای بودن باهم ،
دعا می خواندیم؛
وازه ها چو زیبائی برف
بر ما فرود می آمد،
و تصویر خدا...
در چشمهای تو ...
افتاده بود....!
طرح۲:
من از انتهای این خیابان می ترسم،
من از روزی که از تصادم یک نگاه
گم شدم
و از روزی که شست باران،
جای پای کسی را که دوست دارمش ؛
دیگر طاقت بارش هیچ بارانی را ندارم،
فکر میکنم همانکه که در رویاهایم
به آن بیاندیشم،
برایم کافیست...!
آواز خشونت رود
..تازه من سایبان سایه ای بودم
زیر كاج هزاران ساله باران.
شبی كه آتشكده بود برای آواز خشونت رود
نحیف و لاغر و تاریك-اندام نیمه ام-
آتش پشت آتش .
نیمه ای مواج و جاری .
نمی توانستم تحمل كرد
گوئیا هزاران پیشتر مانده ست
فریادی چو فریاد من امشب ...
پیر كاج باران؟!
-آی باران ..مظهر بودائی سهراب،
-آی باران ..ای پر زترنم زرتشت،
-آی یك عمر افسانه -تاریخ-
می توانستی گم كرد یكدم
یادگار سایه های لاغر و باریك قرنهای ناتوان ..
فریادهای بی پایان..
تازه یك شب خواب ...
تازه فردا گمراه...
آمدم بپیچم در خویش یك كس را
این چه بی پروائیت بود امشب ..
كه پیچاندیم در خویش
تازه من سایبان سایه ای بودم
پناه آورده از بیداد ...
آی باران...آی باران....
نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 ساعت 12:11 ب.ظ توسط اسماعیل لطفی | مطالب مرتبط ,
[
) ( ) ] [ ] [
5 ]